صداي سخن عشق


سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَقُولُ 
أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ إِنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ مَضْمُونٌ لَكُمْ قَدْ قَسَمَهُ عَادِلٌ بَيْنَكُمْ وَ ضَمِنَهُ وَ سَيَفِي لَكُمْ وَ الْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ فَاطْلُبُوهُ.
اى مردم بدانيد كمال دين طلب علم و عمل بدانست، بدانيد كه طلب علم بر شما از طلب مال لازم‏تر است، زيرا مال براى شما قسمت و تضمين شده. عادلى آن را بين شما قسمت كرده و تضمين نموده و بشما مي‌رساند ولى علم نزد أهلش نگهداشته شده و شما مأموريد كه آن را از اهلش طلب كنيد، پس آن را بخواهيد.
الكافي، ج‏1، ص 30
صفحه اصلی
صفحه اصلی
تفاوت میان ناتوانی و ناشدنی چاپ ايميل
26 بهمن 1397

الحديث الرابع و هو الرابع عشر و المائتان‏

إِنَّ عبدالله الدَّيَصَانِيَّ سَأَلَ هِشَامَ بْنَ الْحَكَمِ فَقَالَ لَهُ: أَ لَكَ رَبٌّ فَقَالَ: بَلَى قَالَ: أَ قَادِرٌ هُوَ قَالَ: نَعَمْ قَادِرٌ قَاهِرٌ

قَالَ يَقْدِرُ أَنْ يُدْخِلَ الدُّنْيَا كُلَّهَا الْبَيْضَةَ لا تَكْبُرُ الْبَيْضَةُ وَ لا تَصْغُرُ الدُّنْيَا

قَالَ هِشَامٌ النَّظِرَةَ فَقَالَ لَهُ: قَدْ أَنْظَرْتُكَ حَوْلًا ثُمَّ خَرَجَ عَنْهُ فَرَكِبَ هِشَامٌ إِلَى أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ(ع) فَاسْتَأْذَنَ عَلَيْهِ فَأَذِنَ لَهُ فَقَالَ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَتَانِي عبدالله الدَّيَصَانِيُّ بِمَسْأَلَةٍ لَيْسَ الْمُعَوَّلُ فِيهَا إِلا عَلَى اللَّهِ وَ عَلَيْكَ

فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع): عَمَّا ذَا سَأَلَكَ فَقَالَ قَالَ لِي كَيْتَ وَ كَيْتَ

فَقَالَ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع): يَا هِشَامُ كَمْ حَوَاسُّكَ قَالَ خَمْسٌ قَالَ أَيُّهَا أَصْغَرُ قَالَ النَّاظِرُ قَالَ وَ كَمْ قَدْرُ النَّاظِرِ قَالَ مِثْلُ الْعَدَسَةِ أَوْ أَقَلُّ مِنْهَا

فَقَالَ لَهُ: يَا هِشَامُ فَانْظُرْ أَمَامَكَ وَ فَوْقَكَ وَ أَخْبِرْنِي بِمَا تَرَى فَقَالَ أَرَى سَمَاءً وَ أَرْضاً وَ دُوراً وَ قُصُوراً وَ بَرَارِيَ وَ جِبِالًا وَ أَنْهَاراً

فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع): إِنَّ الَّذِي قَدَرَ أَنْ يُدْخِلَ الَّذِي تَرَاهُ الْعَدَسَةَ أَوْ أَقَلَّ مِنْهَا قَادِرٌ أَنْ يُدْخِلَ الدُّنْيَا كُلَّهَا الْبَيْضَةَ لا تَصْغَرُ الدُّنْيَا وَ لا تَكْبُرُ الْبَيْضَةُ

فَأَكَبَّ هِشَامٌ عَلَيْهِ وَ قَبَّلَ يَدَيْهِ وَ رَأْسَهُ وَ رِجْلَيْهِ وَ قَالَ حَسْبِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ انْصَرَفَ إِلَى مَنْزِلِهِ وَ غَدَا عَلَيْهِ الدَّيَصَانِيُّ

فَقَالَ لَهُ: يَا هِشَامُ إِنِّي جِئْتُكَ مُسَلِّماً وَ لَمْ أَجِئْكَ مُتَقَاضِياً لِلْجَوَابِ

فَقَالَ لَهُ هِشَامٌ: إِنْ كُنْتَ جِئْتَ مُتَقَاضِياً فَهَاكَ الْجَوَابَ

فَخَرَجَ الدَّيَصَانِيُّ عَنْهُ حَتَّى أَتَى بَابَ أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ(ع) فَاسْتَأْذَنَ عَلَيْهِ فَأَذِنَ لَهُ فَلَمَّا قَعَدَ قَالَ لَهُ: يَا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ دُلَّنِي عَلَى مَعْبُودِي

فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع): مَا اسْمُكَ فَخَرَجَ عَنْهُ وَ لَمْ يُخْبِرْهُ بِاسْمِهِ فَقَالَ لَهُ أَصْحَابُهُ كَيْفَ لَمْ تُخْبِرْهُ بِاسْمِكَ قَالَ لَوْ كُنْتُ قُلْتُ لَهُ عَبْدُاللَّهِ كَانَ يَقُولُ مَنْ هَذَا الَّذِي أَنْتَ لَهُ عَبْدٌ فَقَالُوا لَهُ عُدْ إِلَيْهِ وَ قُلْ لَهُ يَدُلُّكَ عَلَى مَعْبُودِكَ وَ لايَسْأَلُكَ عَنِ اسْمِكَ فَرَجَعَ إِلَيْهِ

فَقَالَ لَهُ يَا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ دُلَّنِي عَلَى مَعْبُودِي وَ لا تَسْأَلْنِي عَنِ اسْمِي

فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع): اجْلِسْ وَ إِذَا غُلامٌ لَهُ صَغِيرٌ فِي كَفِّهِ بَيْضَةٌ يَلْعَبُ بِهَا فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع): نَاوِلْنِي يَا غُلامُ الْبَيْضَةَ فَنَاوَلَهُ إِيَّاهَا

فَقَالَ لَهُ أَبوعَبْدِاللَّهِ(ع): يَا دَيَصَانِيُّ هَذَا حِصْنٌ مَكْنُونٌ لَهُ جِلْدٌ غَلِيظٌ وَ تَحْتَ الْجِلْدِ الْغَلِيظِ جِلْدٌ رَقِيقٌ وَ تَحْتَ الْجِلْدِ الرَّقِيقِ ذَهَبَةٌ مَائِعَةٌ وَ فِضَّةٌ ذَائِبَةٌ فَلا الذَّهَبَةُ الْمَائِعَةُ تَخْتَلِطُ بِالْفِضَّةِ الذَّائِبَةِ وَ لا الْفِضَّةُ الذَّائِبَةُ تَخْتَلِطُ بِالذَّهَبَةِ الْمَائِعَةِ فَهِيَ عَلَى حَالِهَا لَمْ يَخْرُجْ مِنْهَا خَارِجٌ مُصْلِحٌ فَيُخْبِرَ عَنْ صَلاحِهَا وَ لا دَخَلَ فِيهَا مُفْسِدٌ فَيُخْبِرَ عَنْ فَسَادِهَا لا يُدْرَى لِلذَّكَرِ خُلِقَتْ أَمْ لِلْأُنْثَى تَنْفَلِقُ عَنْ مِثْلِ أَلْوَانِ الطَّوَاوِيسِ أَ تَرَى لَهَا مُدَبِّراً قَالَ فَأَطْرَقَ مَلِيّاً ثُمَّ قَالَ أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّكَ إِمَامٌ وَ حُجَّةٌ مِنَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ أَنَا تَائِبٌ مِمَّا كُنْتُ فِيهِ

 ترجمه: عبدالله دیصانى از هشام پرسید: تو پروردگارى دارى، گفت: آرى گفت: او قادر است؟ گفت: آرى قادر و هم قاهر است.

گفت: مى‌تواند تمام جهان را در تخم مرغى بگنجاند كه نه تخم مرغ بزرگ شود و نه جهان كوچك؟

هشام گفت: مهلتم بده، دیصانى گفت: یك سال به تو مهلت دادم و بیرون رفت.

هشام خدمت امام صادق علیه‌السلام رسید و اجازه خواست و حضرت به او اجازه داد، هشام عرض كرد: یأبن رسول الله عبدالله دیصانى از من سؤالى كرده كه در آن تكیه‌گاهى جز خدا و شما نباشد.

امام فرمود: چه سؤالى كرده؟ عرض كرد: چنین و چنان گفت. حضرت فرمود: اى هشام چند حس دارى! گفت: پنج حس. فرمود كدام یك كوچك‌تر است؟ گفت باصره (یعنى چشم). فرمود: اندازه بیننده چه قدر است، گفت: اندازه یك عدس یا كوچك‌تر از آن پس فرمود: اى هشام به پیش رو و بالاى سرت بنگر و بمن بگو چه مى‌بینى، گفت: آسمان و زمین و خانه‌ها و كاخ‌ها و بیابان‌ها و كوه‌ها و نهرها مى‌بینم.

امام علیه‌السلام فرمود آن‌كه توانست آن‌چه را تو مى‌بینى در یك عدس یا كوچك‌تر از عدس در آورد مى‌تواند جهان را در تخم مرغ در آورد بى‌آن‌كه جهان كوچك و تخم مرغ بزرگ شود. آن‌گاه هشام خم شد و دست و سر و پایش را بوسید و عرض كرد: مرا بس است اى پسر پیامبر و به منزلش بازگشت.

دیصانى فردا نزد او آمد و گفت ای هشام من آمدم كه به تو سلام دهم نه این كه از تو جواب خواهم، هشام گفت اگر براى طلب جواب هم آمده‌اى این است جوابت. (جواب حضرت را به او گفت)

دیصانى از نزد او خارج شد و در خانه امام صادق علیه‌السلام آمد و اجازه خواست، حضرت به او اجازه داد، چون نشست گفت: اى جعفر بن محمد مرا به معبودم راهنمائى فرما، امام صادق به او فرمود: نامت چیست؟ دیصانى بیرون رفت و اسمش را نگفت رفقایش به او گفتند چرا نامت را به حضرت نگفتى؟ جواب داد اگر مى‌گفتم نامم عبدالله (بنده خدا) است مى‌گفت: آن‌كه تو بنده‌اش هستى كیست؟ آن‌ها گفتند باز گرد و بگو تو را به معبودت دلالت كند و اسمت را نپرسد.

او بازگشت و گفت: مرا به معبودم راهنمائى كن و نامم مپرس حضرت به او فرمود: بنشین، در آن‌جا یكى از كودكان امام علیه‌السلام تخم مرغى در دست داشت و با آن بازى مى‌كرد: حضرت به او فرمود: این تخم مرغ را به من ده، آن را به وى داد.

امام علیه‌السلام فرمود: اى دیصانى این تخم سنگری است پوشیده كه پوست كلفتى دارد و زیر پوست كلفت پوست نازكى است و زیر پوست نازك طلائى است روان و نقره‌ای است آب شده كه نه طلاى روان به نقره آب شده آمیزد و نه نقره آب شده با طلاى روان در هم شود و به همین حال باقى است، نه مصلحى از آن خارج شده تا بگوید من آن ‌را اصلاح كردم و نه مفسدى درونش رفته تا بگوید من آن را فاسد كردم و معلوم نیست براى تولید نر آفریده شده یا ماده، ناگاه مى‌شكافد و مانند طاووس رنگارگ بیرون مى‌دهد آیا تو براى این مدبرى در مى‌یابى، دیصانى مدتى سر به زیر افكند و سپس گفت: گواهى دهم كه معبودى جز خداى یگانه بى‌شریك نیست و این‌كه محمد بنده و فرستاده اوست و تو امام و حجت خدائى بر مردم و من از حالت پیشین توبه کردم.

شرحی از مترجم: جواب امام صادق علیه‌السلام در موضوع گنجانیدن جهان در یك تخم مرغ مانند تمام سخنان و بیانات این خانواده از معجزات كلام و محكمات استدلال و منطق است. پیداست كه سؤال دیصانى از یك امر غیر ممكن و محال عقلى بوده است كه دانشمندان گویند قدرت خداوند به محال تعلق نمى‌گیرد و این نقل از ناحیه امر محال است نه از ناحیه قدرت خدا، زیرا كه امر محال ذات و شیئیت ندارد تا شایسته باشد در دائره ممكن و موجود در آید و مانند شریك است براى خدا كه قدرت نامتناهى خدا هم به ایجادش تعلق نگیرد، زیرا هر چه خدا خلق كند باز او مخلوق است و خداى خالق و شریك خدا نتواند بود، امام علیه‌السلام در جواب دیصانى این مطلب را صریحاً نفرموده و مثال بینائى دیده و منطبع شدن آن‌چه كه مى‌بینید را در آن بیان فرموده است تا به‌طور كنایه و التزام دلالت داشته باشد بر این‌كه اولاً سؤال تو غلط و بی‌جاست چون هر كودكى مى‌فهمد كه آن نشدنى است ثانیاً اگر مى‌خواهى كمال قدرت خدا را بدانى در این‌كه من مى‌گویم بیندیش كه در عین این‌كه محال نیست از خوارق عادت و رقایق خلقت و دقایق نظام طبیعت است و ثالثاً اگر گنجیدن دنیا را در تخم مرغ مى‌خواهى به این طریق كه من گفتم یعنى از راه انطباع و انعكاس ممكن است و خدا هم بر آن قدرت دارد و رابعاً اگر خدا تخم مرغ را مانند عدسى چشم قرار مى‌داد كه جهان در آن منعكس شود در نظام خلقت مصلحتى نداشت و فائده‌اى مترتب نبود آن‌چه به مصلحت بشر است بینایى چشم اوست به این طریق حیرت‌انگیز كه اختراع فرموده است. خلاصه این چهار مطلب با وضوح و روشنى كامل به شرط اندكى دقت از این حدیث شریف پیداست و سؤال و جواب در این حدیث عیناً مثل این است كه شخصى از دیگرى بپرسد انسان مى‌تواند به هوا بپرد او جواب دهد انسان مى‌تواند هواپیما بسازد و در آن بنشیند و در هوا سیر كند یعنى اولاً سؤال تو غلط و بى‌جا است ثانیاً اگر مى‌خواهى قدرت فوق العاده بشر را بدانى در ساختن هواپیما بیندیش و ثالثاً پرواز در هوا با هواپیما ممكن است رابعاً عاقل باش و بفهم به هوا پریدن ثمرى ندارد و آن‌چه فائده دارد طى مسافت است كه با هواپیما انجام مى‌گیرد من كه هر چه فكر مى‌كنم جوابى از بیان حضرت دقیق‌تر و محكم‌تر و مناسب‌تر نمى‌توان پیدا كرد و گمان نمى‌كنم مطالبى كه ما از این حدیث شریف به دلالت التزام استنباط كردیم تكلف و تعسفى داشته و توجیه و تأویلى باشد بلكه از جمله اشارات و معاریض سخن است كه در هر لغتى موجود است چنان‌چه با مثل فارسى پرواز انسان هم تطبیق كردیم بنابراین گمان نمى‌كنم كه در بیان حدیث احتیاجى باشد به این كه بگوئیم جواب حضرت از باب مجادله احسن و ساكت كردن خصم است چنان‌چه مرحوم فیض (ره) فرمود یا بگوئیم سؤال دیصانى از گنجیدن دنیا در تخم مرغ نبوده بلكه از «حاصل شدن چیز بزرگى در چیز كوچكى بوده است» و یا آن‌كه امام علیه‌السلام مى‌دانسته است كه دیصانى فرقی بین داخل شدن و منطبع شدن را نمى‌گذارد لذا آن‌طور جوابش را داد، چنان‌چه مرحوم مجلسى(ره) فرموده یا بگوئیم اگر امام علیه‌السلام جواب مى‌داد كه آن‌چه تو گفتى امر محالی است، او نمى‌فهمید، زیرا فهم مردم عوام به این دقایق نمی‌رسد و لذا جواب اقناعى داد چنان‌چه مرحوم ملاصدرا(ره) فرمود، البته مرحوم مجلسى(ره) به دو وجه از چهار وجهى كه ما بیان كردیم اشاره فرموده و جزء احتمالات شمرده‌اند ولى خود ایشان آن‌ را نپسندیده و قسمت اخیر را كه از ایشان نقل كردیم اختیار كرده و اظهر دانسته‌اند.

علاوه بر آن‌چه گفتیم امام علیه‌السلام در مقام جواب مناسب‌ترین و منطبق‌ترین مثال را كه در مصنوعات خدا بهتر از آن نمى‌توان فكر كرد پیداكرده و تحویل هشام داده است. من گاهى فكر مى‌كردم كه مثال منعكس شدن اشیاء در ذهن انسان از مثال امام وسیع‌تر است، انسان مى‌تواند در یك آن تمام جهان و صدها مانند آن را در ذهن خود حاضر كند ولى بعد متوجه شدم كه سؤال دیصانى از گنجیدن محسوس بوده است و وجه شبه در مثال امام علیه‌السلام كمال تناسب را با سؤال او دارد و به گنجیدن محسوس نزدیك‌تر است، زیرا آن‌جا انطباع و انعكاس است ولى در ذهن شبح است و عرض اگر درست باشد و هم‌چنین امثال وجود میلیون‌ها درخت تنومند در یك هسته نیست، زیرا كه در این‌جا فعلیت و وجودى نیست بلكه قوه محض است.
شرح
ادامه مطلب...
 
استدلال به معقولیّت بر وجود خدا(دفع خطر محتمل) چاپ ايميل
25 بهمن 1397

الحديث الثالث و هو الثالث عشر و المائتان‏

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عبدالله الْخُرَاسَانِيِّ خَادِمِ الرِّضَا(ع) قَالَ: دَخَلَ رَجُلٌ مِنَ الزَّنَادِقَةِ عَلَى أَبِي‌الْحَسَنِ(ع) وَ عِنْدَهُ جَمَاعَةٌ

فَقَالَ أَبُوالْحَسَنِ(ع): أَيُّهَا الرَّجُلُ أَ رَأَيْتَ إِنْ كَانَ الْقَوْلُ قَوْلَكُمْ وَ لَيْسَ هُوَ كَمَا تَقُولُونَ أَ لَسْنَا وَ إِيَّاكُمْ شَرَعاً سَوَاءً لا يَضُرُّنَا مَا صَلَّيْنَا وَ صُمْنَا وَ زَكَّيْنَا وَ أَقْرَرْنَا فَسَكَتَ الرَّجُلُ

ثُمَّ قَالَ أَبُوالْحَسَنِ(ع) وَ إِنْ كَانَ الْقَوْلُ قَوْلَنَا وَ هُوَ قَوْلُنَا أَ لَسْتُمْ قَدْ هَلَكْتُمْ وَ نَجَوْنَا فَقَالَ: رَحِمَكَ اللَّهُ أَوْجِدْنِي كَيْفَ هُوَ وَ أَيْنَ هُوَ

فَقَالَ: وَيْلَكَ إِنَّ الَّذِي ذَهَبْتَ إِلَيْهِ غَلَطٌ هُوَ أَيَّنَ الْأَيْنَ بِلا أَيْنٍ وَ كَيَّفَ الْكَيْفَ بِلا كَيْفٍ فَلا يُعْرَفُ بِالْكَيْفُوفِيَّةِ وَ لا بِأَيْنُونِيَّةٍ وَ لا يُدْرَكُ بِحَاسَّةٍ وَ لا يُقَاسُ بِشَئ

فَقَالَ الرَّجُلُ: فَإِذاً إِنَّهُ لا شَيْ‏ءَ إِذَا لَمْ يُدْرَكْ بِحَاسَّةٍ مِنَ الْحَوَاسِّ

فَقَالَ أَبُوالْحَسَنِ(ع): وَيْلَكَ لَمَّا عَجَزَتْ حَوَاسُّكَ عَنْ إِدْرَاكِهِ أَنْكَرْتَ رُبُوبِيَّتَهُ وَ نَحْنُ إِذَا عَجَزَتْ حَوَاسُّنَا عَنْ إِدْرَاكِهِ أَيْقَنَّا أَنَّهُ رَبُّنَا بِخِلافِ شَئ مِنَ الْأَشْيَاءِ

قَالَ الرَّجُلُ: فَأَخْبِرْنِي مَتَى كَانَ قَالَ أَبُوالْحَسَنِ(ع): أَخْبِرْنِي مَتَى لَمْ يَكُنْ فَأُخْبِرَكَ مَتَى كَانَ

قَالَ الرَّجُلُ: فَمَا الدَّلِيلُ عَلَيْهِ فَقَالَ أَبُوالْحَسَنِ(ع): إِنِّي لَمَّا نَظَرْتُ إِلَى جَسَدِي وَ لَمْ يُمْكِنِّي فِيهِ زِيَادَةٌ وَ لا نُقْصَانٌ فِي الْعَرْضِ وَ الطُّولِ وَ دَفْعِ الْمَكَارِهِ عَنْهُ وَ جَرِّ الْمَنْفَعَةِ إِلَيْهِ عَلِمْتُ أَنَّ لِهَذَا الْبُنْيَانِ بَانِياً فَأَقْرَرْتُ بِهِ

مَعَ مَا أَرَى مِنْ دَوَرَانِ الْفَلَكِ بِقُدْرَتِهِ وَ إِنْشَاءِ السَّحَابِ وَ تَصْرِيفِ الرِّيَاحَ وَ مَجْرَى الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ وَ النُّجُومِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآيَاتِ الْعَجِيبَاتِ الْمُبَيِّنَاتِ عَلِمْتُ أَنَّ لِهَذَا مُقَدِّراً وَ مُنْشِئاً

 ترجمه: خادم حضرت رضا علیه‌السلام گوید: مردى از زنادقه خدمت امام آمد وقتى كه جمعى حضورش بودند امام علیه‌السلام فرمود: به من بگو اگر گفته شما درست باشد با این‌كه چنان نیست مگر نه این است كه ما و شما همانند و برابریم؟ آن‌چه نماز گزاردیم و روزه گرفتیم و زكات دادیم و ایمان آوردیم كه به ما زیانى نداد. آن مرد خاموش بود، سپس امام علیه‌السلام فرمود: و اگر قول حق گفته ما باشد. با آن‌كه گفته ماست مگر نه این است كه شما هلاك می‌شوید و ما نجات می‌یابیم؟ گفت خدایت رحمت كند، به من بفهمان كه خدا چگونه و در كجاست، فرمود: واى بر تو این راه كه رفته‌اى غلط است، او مكان را مكان قرار داد بدون این‌كه براى او مكانى باشد و چگونگى را چگونگى قرار داد بدون این‌كه براى خود او چگونگى باشد ( آن زمان كه خدا بود هیچ چیز دیگر نبود كلمه آن زمان هم از باب ضیق تعبیر و تنگى قافیه است نه جسمى بود و نه روحى، نه مكانى نه كمى و كیفى و نه زمینى و نه آسمانى، خودش بود و خودش و سپس به تدریج همه چیز را آفرید و او هم كه جسم و ماهیت نیست تا در مكانى باشد و مركب نیست تا چگونگى داشته باشد) پس خدا به چگونگى و مكان گرفتن شناخته نشود و به هیچ حسى درك نشود و با چیزى سنجیده نگردد.

آن مرد گفت: هر صورتى كه به هیچ یک از حواس ادراك نشود، چیزى نیست. امام علیه‌السلام فرمود: واى بر تو كه چون حواست از ادراك او عاجز گشت منكر ربوبیتش شدى ولى ما چون حواسمان از اداركش عاجز گشت یقین كردیم او پروردگار ماست كه بر خلاف همه چیزها است (ما دانستیم كه تنها جسم و ماده است كه به حس درك شود و آن‌چه كه به حس درك شود مصنوع و حادث و محتاج است و خالق و صانع اشیاء محال است كه مصنوع و حادث باشد ولى تو چون به این حقیقت پى نبردى در نقطه مقابل ما ایستادى).

آن مرد گفت: به من بگو خدا از چه زمانى بوده است؟ اما فرمود: تو به من بگو چه زمانى بوده كه او نبوده تا بگویم از چه زمانى بوده است. آن مرد گفت: دلیل بر وجود او چیست؟ امام فرمود: من چون تن خود را نگریستم كه نتوانم در طول و عرض آن زیاد و كم كنم و زیان و بدى‌ها را از او دور و خوبی‌ها را به او برسانم یقین كردم این ساختمان را سازنده‌اى است و به وجودش اعتراف كردم. علاوه بر این كه مى‌بینیم گردش فلك به قدرت اوست و پیدایش ابر و گردش بادها و جریان خورشید و ماه و ستارگان و نشانه‌هاى شگرفت و آشكار دیگر را كه دیدم دانستم كه این دستگاه را مهندس و مخترعى است. (شبیه این حدیث شریف تحت عنوان حدیث 277 خواهد آمد)

شرح‏
ادامه مطلب...
 
شرح حدیث ابن ابی‌العوجاء چاپ ايميل
24 بهمن 1397

فَقَالَ لَهُ ابْنُ أَبِي‌الْعَوْجَاءِ: وَ كَيْفَ أَوْجَبْتَ هَذَا الِاسْمَ لِهَذَا الشَّيْخِ دُونَ هَؤُلاءِ قَالَ: لِأَنِّي رَأَيْتُ عِنْدَهُ مَا لَمْ أَرَهُ عِنْدَهُمْ

فَقَالَ لَهُ ابْنُ أَبِي‌الْعَوْجَاءِ: لا بُدَّ مِنِ اخْتِبَارِ مَا قُلْتَ فِيهِ مِنْهُ

قَالَ فَقَالَ لَهُ ابْنُ الْمُقَفَّعِ: لا تَفْعَلْ فَإِنِّي أَخَافُ أَنْ يُفْسِدَ عَلَيْكَ مَا فِي يَدِكَ فَقَالَ: لَيْسَ ذَا رَأْيَكَ وَ لَكِنْ تَخَافُ أَنْ يَضْعُفَ‏ رَأْيُكَ عِنْدِي فِي إِحْلالِكَ إِيَّاهُ الْمَحَلَّ الَّذِي وَصَفْتَ
شرح
ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پايان >>

صفحه 1 - 3 از 78

Copyright © 2008 Tahour.net . All rights reserved.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی طهور محفوظ می باشد. استفاده از مطالب تنها با ذکر نام و پیوند منبع مجاز است.